X
تبلیغات
رایتل

دیدی دلم شکست ؟

دیدی دلم شکست ؟ دیدی چه بی صدا دل پر آرزوی من از دست کودکی که ندانست قدر آن افتاد بر زمین دیدی دلم شکست . . . دیدی دلم شکست ؟ دیدی چینی اصل قلب خویش سپردم به دستهای خواهشت دیدی بی حواس پایت به سنگ خورد ، افتادبر زمین ،شکست دیدی چه بی صدا دلم شکست؟ دیدی حدیث عشق و جنونت فسانه بود دیدی عاشقا نه هایت فقط یک ترانه بود دیدی عشق پاک من برایت بهانه بود وکلام نگاهم برایت چه بیگانه بود دیدی کوهکن!! دیدی بجای کوه غم تیشه ات قلب من نشانه گرفت دیدی قایق عشقم ز دریای محبت کناره گرفت کبو تر دلم هوای آشیانه گرفت آسمان غمم ابر ناله گرفت دیدی عشقت حباب بود و در هو ا شکست دیدی دلم شکست ؟ بی وفا!!! بیهوده مکوش دلریزه های مرا جمع آوری کنی مرا با دروغهای خود باز راضی کنی که از چهره ام رفع دل آزاری کنی با اعتمادم بازی کنی دیدی ، که دیوار صو تی هفت شهر عشق با ناله غمم شکست دیدی دلم شکست؟ دیدی؟ نفهمیدی . . . عشق دلباختگیست برای دلبر سو ختگیست با رنج و غم آمیختگیست و در آخر با مرگ در آو یختگیست دیدی صیاد!! دیدی کبوتر جلد بام تو در گو شه قفس بال و پرش شکست دیدی؟؟؟ نه ندیدی باور نمی کنم چون هرگز راز دل نگفتمت با دیده غمین فقط نگریستمت شاید در سو گواری وفا گریستمت باد بی صفا!! دیدی کلبه چو بی اعتماد من با وزش خشک جور تو چه ناروا شکست دیدی دلم شکست؟ دیدی زمن چه ماند؟؟ اشکی همیشگی گلی تازه نشدنی بیدلی باور نکردنی خاطره ای دست نیافتنی دیدی سنگدل ؟ کوزه چشم من که چشمه ناب ترانه بود با سنگ دلت برای همیشه شکست دیدی دلم شکست؟ دیدی؟ تراهرگز نشناختم همه چیز رادر نرد عشق باختم من که با تو رو یاهای جوانی ساختم شجاعانه برای تو بر لشگر رقیبان تاختم دیدی... شاه بیت غزلهای ناب من شعر من پس از تو چه سرد شد دشت سبز عشق چه زرد شد سراسر دنیا حدیث دردشد کودک روحم در آسیاب غم مرد شد دیدی دریا چشم ؟ بغض نگاهم در هجوم امواج چشم تو از غم فردا شکست دیدی دلم شکست؟ حال ببین در من بهار غروب کرده را پاییز رسو ب کرده را زمستان خانه خریده را تابستان مستا نه رمیده را بیا . . . دلریزه های یاقوت گونه ام را بده نمی توانی مثل قوری قدیمی مادر بزرگ بندی بر آن زنی تر سم که تیزی لبه های کینه اش دست نا مهربان تو را چون خود زخمی کند می خواهم آنها را بر آسمان ریزم تا برف سر د بی وفاییت با باران خون دل بر سرد دلها ببارد هر یک را در گو شه ای از این دشت مدفون کنم تا سالی دگراز آن شقایق های عشق واقعی تلخی این عشق گو نه هارا پاک کند . *مهربانی را وقتی دیدم که کودکی می خواست آب شور دریا را با آبنبات کوچکش شیرین کند* از تو میپرسم دوست چه خبر از دل من ؟ که تو بهتر دانی که چه کردی با من تو شکیبا بی شکیبم کردی بنگر آنقدر غریبم کردی که شبی از شبها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم باز هم می گویم انتظارم روزی می ستاند پایان باز هم می گویی ، جای پای امید مژده پایانی نیک باشد شاید باز هم می گویی ،‌که همین ها باید باز هم می گویی که نباشد حرف من از برای گفتن و نباشد هر جا از برای رفتن انجمادم را باز متهم می سازی مجمر صبر دل تا لبالب پرشد این تلاطم آخر سر به طغیان بگذاشت و خروشم از رکودم پرسید توچرا مدتهاست هیچ پیدایت نیست؟ و من از تو می پرسم ای دوست از تو ای دغدغه ساز از تو ای شور افکن تو چه کردی با من ؟ تو چه کردی با من که غریبانه ترین شعر زمین را گفتم